شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد:
"خبری از گل پر درد گل یاس نداشت."
باید این جور نوشت :
هر گلی هم باشی چه شقایق، چه گل پیچک و چه یاس
زندگی اجبار است.

خداوندبه شیطان گفت : مسیحا را سجده کن . شیطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت : من از آتشم . مسیحا گل است. چگونه او را سجده کنم.
خداوند گفت : سجده کن، زیرا من چنین می خواهم. من چیزی می دانم که تو نمی
دانی.
شیطان سجده نکرد. سر کشی کرد و رانده شد، و کینه ی مسیحا را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که مسیحا را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست.
خداوند مهلتش داد، اما گفت : نمی توانی، هرگز نمی توانی. مسیحا دردانه ی من
است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من. گمراهی اش را نمی توانی،
حتی تا واپسین روز حیات.
شیطان می داند مسیحا مظهر انسان، همان است که از فرشتگان بالامی رود، و
می کوشد بال مسیحا را زخمی کند.
عمری که شیطان گرداگرد مسیحا می گردد، دست هایش پر از حقارت و وسوسه
است. او بدنامی مسیحا را می خواهد. بهانه بودنش، تنها همین است.
می خواهد قصه ی مسیحا به بی راهه کشد. نام مسیحا رنج شیطان ست. شیطان
از شیوع مسیحا می ترسد. مسیحا عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

تو در شمفتن / زیبایی تو / می رقصه با من / دستمو بگیر / تریس نداره / یه بار دیگه / بازم
دوباره / دستمو بگیر / چشم انتظارم / من که کسی رو جز تو ندارم / دستمو بگیر / دستمو بگیر/
... تو بی تحمل / من بی قرارم / کاری به جز عشقق / با تو ندارم / من از عشق تو / لبریز لبریز /
آشفته ی توست اسن قلب نا چیز / دستمو بگیر / ترسی نداره / یه بار دیگه/ بازم دوباره / دستمو
بگیر / چشم انتظارم / من که کسی رو جز تو ندارم/ دستمو بگیر / دستمو بگیر / دستمو بگیر /
من عاشق بدون تو دیگه طاقت نمی یارم / بگی دستامو که قد همه دنیا دوستت دارم / دیگه طاقت
نمی یارم / دستمو بگیر/ دستمو بگیر / دستمو بگیر / ... .... ... ...

تاریکی نابودی نیست!
تاریکی؛ سکوت جذاب میان دو نت موسیقی است
تاریکی
وقفه ی بی دغدغه ای ایس
در مغاک زمان ؛
که همچون باران
آرام و صبور
پر می دهد جایی دور
افکار آشفته ی پریشان را
می پراند از خواب
ذهن خوش حالان و خوش خوابان را.

نخواهد ماند و آن گاه پرنده ای را به رسالت مبعوپ کرد. پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود،
عده ای به او گرویدند و ایمان اوردند.
و خدا گفت : اگر بدانید ، حتی با آواز پرنده ای می توانید رستگار شوید .
خداوند رسولی از آسمان فرستاد، باران، نام او بود. آنگاه که باران باریدن گرفت، آنان که اشک را می
شناختند، رسالت او را دریافتند، پس بی درنگ توبه کردند، و روحشان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند.
خدا گفت: اگر بدانید با رسول باران هم می توانید به پاکی رسید.
خداوند پیغام بر باد فرستاد، تا روزی بیم دهد و روزی بشارت. روزی توفان شد و روزس نسیم، و آنان
که پیام او را فهمیدند، روزی در خوف و روزی در رجا زیستند.
خدا گفت: آن که خبر باد را می فهمد، قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن این چنین است.
خدا گلی را از خاک بر انگیخت ، تا معاد را معنا کند، و گل چنان از رستاخیز گفت که از ان پس ، هر
مومنی که گلی را دید، رستاخیز را به یاد آورد.
خدا گفت : اگر بفهمید، تنها با گلی قیامت خواهی شد .
خداون یکی از هزار نامش را به دریا گفت. دریا بی درنگ قیام کردو سپس چنان به سجده افتاد که
هیچ از هزار موج او باقی نماند، مردم تماشا می کردند، عده ای پیام دریا را می دانستند، پس قیام
کردند و چنان به سجده افتادند، که هیچ از آن ها باقی نماند.
خدا گفت : آن که به پیامبر آب اقتدار کند ، به بهشت خواهد رفت.
و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت : جهان اکنده از فرستاده و پیامبر و مرسل است، اما همیشه
کافری هست تا باران را انکار کند و با گل بجنگد، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر.

باران از راه رسید
عشق را دوباره در
مزرعه ی خالی تنم پروراند
زندگی را در آسمان آبی
چشمانش حس کرد
ناگهان ...
پاییز عشق از راه رسید
آری رفت ، ولی هنوز
قلبم برای اوست.
به که گویم که در این جامعه ی خالی از عشق
همه در تاب و خروشند
همه چون سرو به بالا نگرند
و به مغان از غم هستی،
که، تواند مرا یاد کند
و صدای نفسم را ببرد تا که رسد بر دل یاران
من که خواهم ولی افسوس که نتوانم
از این جا بروم
چون که بر دست و به پایم
بتنیدند گلی از گل ریحان
من به سان گلی از باغ گل یاس بدم
که ندانم چگونه به شکوفایی خود خود شاد شوم
که، تواند مرا شاد کند ؟
و دل غم زده ام را
به سرود غم هستی بسراید ،
آه ...

زندگی دفتری از خاطره ها است ...
یک نفر در دل شب ،
یک نفر در دل خاک ،
یک نفر همدم همدم خوشبختی ها است ...
یک نفر همسفر سختی ها است .
چشم تا باز کنیم ، عمرمان می گذرد ...
ما همه هم سفریم .


حرف نمی زنم ... چون می دانم هیچ کاه حرف هایم را نمی فهمی
نگاهت نمی کنم ... چون تو اصلا نگاهم را نمی بینی
صدایت نمی زنم ... زیرا اشک های من برای تو بی فایده است
فقط می خندم ... چون تو در هر صورت می گویی
من دیوانه ام
گفت : بنویس .
کفتم : با چه بنویسم ، قلم ندارم ؟!
گفت : با استخوانت بنویس .
گفتم : مرکب ندارم ، با چه بنویسم ؟!
گفت : با خونت بنویس.
گفتم : ورق ندارم ، با چه بنویسم ؟!
گفت : بر روی قلبت بنویس.
گفتم : چه بنویسم ؟!
گفت : بنویس ، دوستت دارم . 

امشب شب آخره که مزاحم دلت می شم
خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم
بدرقه لازم ندارم میرم عزیز ترین
نذار بمونه زیر پا بردار قلبمو از زمین
دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود
غافل از اینکه قلب من منتظره اشاره بود ...
من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل است و آسان می رسد
من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
پس چرا عاشق نباشیم
پس چرا عاشق نباشیم
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست، نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست، نیست
من که می دان اجل ناخوانده و بیدادگر
سر زده می آید و راه فراری نیست، نیست
پس چرا
عاشق نباشیم![]()